من يک پانک پيرم که ازقضا با حيوانات هم حرف می‌زنم

آیا کرونا رابطۀ ما با حیوانات را تغییر خواهد داد؟

مبلغ/ سال گذشته که مرگ‌ومیر ناشی از کرونا رو به وخامت گذاشت، دنیای بسیاری از حیوانات که میان ما در شهرهای کوچک و بزرگ زندگی می‌کنند به‌کلی دگرگون شد. مراکز شهرها خالی شد، زباله‌های شهری دیگر مملو از ته‌ماندۀ غذا نبود؛ تردد ماشین‌ها در جاده‌ها کاهش یافت و سر و کلۀ حیواناتی که مدت‌ها ندیده بودیم، از گوشه و کنار پیدا شد. آیا کرونا می‌توانست رابطۀ نابودشدۀ میان ما و حیوانات را دوباره ترمیم کند؟

به گزارش «مبلغ» به نقل از ترجمان – لارن مارکام، هارپرز: «نجواگرِ کلاغ‌‏ها» که پشت درِ حیاط خانۀ آدام فلورین و دنی فیشر، در اوکلندِ کالیفرنیا، ظاهر می‏‌شود بلوز گرم‏کن سیاه‏ به تن کرده، دستکش سیاه پوشیده و نقابی سیاه به صورت زده است. چند هفته‏‌ای از اوج‌‏گیریِ کرونا گذشته و آدام در ابتدا تصور می‏‌کند لباس مخصوصِ نجواگر برای پیش‌گیری از بیماری است. اما درحقیقت، لباس‌‏های او پوشش مبدّل بوده‌‏اند. «این‏‌طوری کلاغ‌‏ها تشخیصم نمی‌‏دهند و -جسارت نباشد- من را هم‌دست شما نمی‏‌دانند».

این کار‏ها به نظر آدام کمی عجیب می‌‏آید، اما او و همسرش چاره‏‌ای ندارند. اوضاع خیلی خراب شده بود. آن‏‌ها، دو روز پیش‌ازاین، وقتی پشتِ خانه‏‌شان سروصدای زیادی می‏‌شنوند لینا، نوزاد چهارماهه‌‏شان، را از خواب بیدار می‏‌کنند. دنی، که یکی از قدیمی‌‏ترین دوستانم است، می‏‌بیند تودۀ ترسناکی از کلاغ‌‏ها یک گوشۀ حیاط جمع شده‌‏اند، قارقار می‏‌کنند و دورِ سگشان، مونا، حلقه زده‌‏اند. انگار که می‌‏خواهند او را از جا ‏بکنند یا، وحشتناک‏‌تر، همان‏‌جا او را ‏بکشند (دنی بعدها با حالتی غصه‌‏دار از من پرسید که «می‏‌دانی به دستۀ کلاغ‌‏ها چه می‌‏گویند؟ می‏‌گویند مِردِر۱»). دنی فریاد می‌‏زند و به‌طرف مونا می‏‌دود و آن‏‌قدر کلاغ‌ها را می‌تاراند تا بتواند سگش را به خانه بیاورد.

از آن روز به بعد، هر بار که آدام یا دنی در ایوان پشتی قدم می‏‌زدند، کلاغی فریاد می‏‌کشید و دستۀ کلاغ‌ها، چنان‌که گویی احضار شده باشند، برمی‏‌گشتند و ولوله‌‏ای برپا می‏‌کردند که صدا به صدا نمی‌‏رسید. گاهی کلاغ‏‌ها به‌‏سویشان شیرجه می‌‏روند یا وقتی مونا برای قضای حاجت بیرون می‏‌رود به او حمله می‌‏کنند. آدام که حیوان را برای پیاده‌‏روی می‏‌بَرد، کلاغ‏‌ها به‏‌سرعت فرود می‌‏آیند و تعقیبشان می‏‌کنند. تصمیم می‌گیرد مونا را در محله‌‏های دیگر بگرداند اما کلاغ‌‏ها آنجا هم او را می‌‏ترسانند. آدام و دنی حس می‌‏کردند محاصره شده‌‏اند. آن‏‌ها نگران سلامتی لینا بودند. چند هفته‏‌ای پس از آن بلای آسمانی، دنی می‏‌گفت که «کلاغ‌‏ها مثل مافیا هستند». می‏‌گفت جز در مواقع کاملاً ضروری بیرون نمی‏‌رفته‌‏اند. و به‏‌خاطر کرونا هم واقعاً جای دیگری نمی‏‌توانستند بروند.

آن روز که دنی مونا را از حملۀ کلاغ‌‏ها نجات می‌‏دهد، انگار یکی از همسایه‌‏ها، قبل از هجوم دستۀ کلاغ‌ها، جوجه‌‏کلاغی را در دهان مونا می‏‌بیند. دنی و آدام شک داشته‌‏اند چون پیش‌ازآن هرگز اتفاق نیفتاده بوده که مونا به پرندگان حمله کند. بااین‌حال فکر می‏‌کنند که احتمالاً در لیست قربانیان کلاغ‌‏ها قرار گرفته‌‏اند. آدام از طریق جست‌وجوهای اینترنتی در‏می‏‌یابد که کلاغ‏‌ها توانایی غریبی در تشخیص انسان‏‌ها، انتساب صفات اخلاقی به آن‏‌ها و انتقال این اطلاعات به کلاغ‏‌های دیگر، حتی به نسل‏ه‌ای آیندۀ خود دارند. آدام، مستأصل، به رِدیت پناه می‏‌برد. پُست‌‏های متعددی پیشنهاد کرده بودند که اگر با کلاغ‏‌ها در جنگ هستید، بهترین انتخاب نقل مکان است.

در فیس‌بوک پُست می‏‌گذارد که «از کلاغ‌‏ها چه می‌‏دانید؟ منظورم حل منازعه با آن‏‌هاست». دوستان و خانواده اظهار نگرانی می‏‌کنند و پیشنهادهایی می‏‌دهند (مادرش می‏‌نویسد «تفنگ آب‏پاش را امتحان کرده‏‌ای؟»). تعدادی از همسایه‏‌ها هم نظر خودشان را می‏‌گویند: باید با ایوت بویگ، نجواگر محلی کلاغ‏‌ها، مشورت کنی. آدام برای ایوت بویگ پیام می‌‏فرستد و او قول می‏‌دهد فوراً خودش را برساند.

فردای آن روز به‌محض‌آنکه بویگ وارد حیاط پشتی می‏‌شود کلاغ‏‌ها قارقار‏کنان می‏‌آیند. بویگ بعدها به من گفت که اول کلماتی آرامش‏‌بخش بر زبان آورده و پیام‏‌هایی به آن‏ها مخابره کرده است که من با شما جنگ ندارم و می‏‌خواهم کمک کنم. تقریباً بلافاصله کلاغ‌‏ها آرام گرفته‌‏اند. بویگ آن نقطه‌‏ای را که کلاغ‌‏ها جمع شده بودند -و آدام و دنی به آنجا نمی‏‌رفتند- می‏‌گردد و جوجه‏‌کلاغی را میان خار و خاشاک پیدا می‏‌کند. بال جوجه کلاغ، لت‏و‏پار و خون‌آلود، با چند رشتۀ باریک به بدنش آویزان بوده است. از ترس و گرسنگی جیک‏‌جیک می‏‌کرده. آدام که خودش تازه پدر شده بوده با دیدن جوجۀ زخمی به گریه می‌افتد.

کلاغ‌‏ها هنگامی‌که بویگ آرام با جوجه‏ حرف می‌‏زده و جوجه با بال شکسته، افتان‌‏و‏خیزان، به‌سوی او می‏‌رفته آن‌‏ها را نگاه می‏‌کرده‌‏اند. بویگ دستش را جلو برده و جوجه‌‏کلاغِ لرزان صاف رفته کف دستش و نوکش را برای غذا باز کرده. بویگ به آن‏‌ها می‏‌گوید که جوجه به احتمال زیاد زنده نمی‌‏ماند.

او دو راه پیش پای آدام می‌‏گذارد: یا پرنده را پیش دامپزشک ببرند و راحتش کنند و به‌عنوان پیشکش برای کلاغ‏‌های دیگر بادام‏‌زمینی -که خیلی دوست دارند- بریزند یا شرایطی را برای پرنده مهیا کنند که ساعات آخر عمرش را با آرامش بگذراند. آدام راه دوم را انتخاب می‌‏کند. بویگ به او می‏‌گوید برود و یک صندوق بیاورد و داخلش را با دستمال نرم بپوشاند. بعد خودش پرنده را آرام، با یک ظرف کوچک آب، داخل جعبه می‌‏گذارد. بویگ چند پیامِ بی‏‌صدایِ عذرخواهی و تشکر می‏‌فرستدو بعد کم‏کم دست می‏‌کشد و جوجه‌‏کلاغ را در تابوت موقتش رها می‏‌کند.

چند ساعت بعد پرنده می‌‏رود -آدام و دنی نمی‌‏فهمند حیوان دیگری شکارش کرده یا خانواده‌‏اش او را یافته و برده‌‏اند. آن‌‏ها که می‌ترسیدند به‌‏خاطر رهاکردن جوجه مجازات شوند کمی دانه اطراف صندوقِ خالی می‏‌پاشند، اما وقتی مجدداً بیرون می‏‌آیند کلاغ‌‏ها نزدیک نمی‏‌شوند. آدام و دنی می‏‌توانند بی‏‌مزاحمت در ایوان پشتی، و حتی زیر سایۀ درختان حیاط، بنشینند. چیزی تغییر کرده بود.

ماه مه سال گذشته که مرگ‌‏و‏میر ناشی از کرونا رو به وخامت گذاشت، دنیای بسیاری از حیوانات که میان ما در شهرهای کوچک و بزرگ زندگی می‌‏کنند -و در جوها و پارک‏‌ها و روی درختان و فضای کوچکِ زیر ساختمان‌‏ها سکونت دارند- به‌کلی دگرگون شد. مراکز شهرها خالی شد، ‏زباله‏‌های شهری دیگر مملو از ته‏‌ماندۀ غذا نبود؛ تردد ماشین‏‌ها در جاده‌‏ها کاهش یافت و پارک‌‏های محلی پُر شدند از کسانی که اگر شرایط کرونایی نبود سرِ کار یا مدرسه ‏بودند. اگر کرونا نبود، مونا صبحِ آن روز بیرون از خانه دنبال جوجه‌‏کلاغ‌‏ها نمی‏‌افتاد، چون آدام و دنی جایی ‏بودند که معمولاً میانِ روز می‏‌رفتند -سرِ کار.

در همان روزها خبرِ بوقلمونی به نام جرالد در اوکلند پیچید. او به همراه جفت و جوجه‌‏هایش در باغ گلِ مورکم لانه کرده و بنای رفتار خصمانه با انسان‌‏ها گذاشته بود، مردم را چنگ می‌‏زد، دنبالشان می‏‌افتاد و سیاه و کبودشان می‏‌کرد، غذا می‏‌دزدید، بچه‏‌ها را می‌‏ترساند و پیک‏‌نیک‌‏ها را خراب می‏‌کرد. یک‏‌بار پریده بود پشت زنی که می‌‏خواست فرار کند. کارگرانِ باغ جرالد را به تپه‏‌های اطراف منتقل کردند -جایی که برای دویدن دوست دارد- اما زود برگشت. سازمان پارک‌‏ها مجوز قانونی کشتن او را گرفت.

در نقطۀ دیگری از اوکلند طاووسِ تنهایی خیابان‏‌ها را می‏‌گشت و جیغ می‏‌کشید. اس‌‏اف‌‏گیت مقاله‌‏ای منتشر کرد که به‌ نقل از یکی از ساکنان به نام جسی تی نوشته شده بود: «چنان صدای بلندی در خانه‏‌ام می‏‌پیچید که درست انگار در خانه‏‌ام جیغ می‌کشید». خیابان‌‏های ساکت سان‌فرانسیسکو را کایوت‏‌ها برداشته بودند. پشت‌‏بام خانه‌‏های خالیِ مارتاز وین‌‏یارد را بوقلمون‏‌ها اشغال کرده بودند و راننده‏‌های کنجکاوی که می‏‌خواستند نگاهشان کنند باعث ترافیک می‌‏شدند. گوزن‏‌های شاخ‏‌دار در بولوارهای پاریس قدم می‌‏زدند، گرازها در مناطق حومه‌‏ایِ ترکیه می‏‌گشتند، کانگروها در مرکز آدلاید جست‌‏و‏خیز می‏‌کردند، قوچ‌‏ها مناطق روستاییِ ولز را از بین می‏‌بردند و شیرهای کوهی، پیش از آنکه توسط مأموران بی‌هوش و به محیط وحش بازگردانده شوند، در خیابان‏‌های سانتیاگو پرسه می‏‌زدند. یکی از دوستانم می‏‌گفت که مارهای زنگی دفتر کار همسرش در نیویورک را به تصرف درآورده بودند.

حدود یک ماه بعد از آنکه در کالیفرنیا دستور ماندن در منزل صادر شد، همسرم در خانۀ خودمان -لابه‌لای شاخه‏‌های پایینیِ درخت غانِ حیاط کوچکمان- لانۀ مرغ مگس‌خوار پیدا کرد. شاخه‌‏های افتاده و برگ‌‏های فراوانِ درختْ آشیانه را، تقریباً به‌‏کلی، مخفی کرده بود. هر صبح که مرغ مگس‌خوار روی تخم‌‏هایش می‏‌نشست، می‏‌خوابید و انتظار می‏‌کشید، ما با شیفتگی تماشایش می‏‌کردیم. دیگر چه باید می‌‏کردیم؟ یکی از همکاران گفت او هم در حیاط پشتی‏‌شان لانۀ مرغ مگس‌خوار پیدا کرده. کمی بعد دوستان دیگر هم کشف‌های مشابهی کردند. تصادف خوشحال‌‏کننده‌‏ای بود، اما که می‏‌دانست این پرندگان چه مدت بی‌اطلاع ما آنجالانه داشته‌‏اند؟

این دست خبرهای هجوم حیوانات -حتی وحشتناک‌‏ترینشان- در حکم مایۀ تسکین و وسیلۀ ضروریِ آسودگیِ خاطر از اضطراب اخبار بود. اما ظاهراً موضوع عمیق‌‏تر دیگری هم مطرح بود؛ آیا می‏‌شود کلاغ‏‌های مهاجم را نه‌تنها بازتاب اختلالات ناشی از کرونا بلکه شمّه‌‏ای از جهانی دانست که در آن مرز میان انسان‏‌ها و قلمرو حیوانات کم‌رنگ شده است؟ وقتی شروع به تفکر دربارۀ جهان پساکرونا ‏کردم -جهانی با نظام آموزشیِ عادلانه‏‌تر، خدمات درمانیِ همگانی، فضاهای عمومیِ دردسترس و اقتصادی که کمتر بهره‏‌کشی می‏‌کند- با خودم ‏گفتم شاید اکنون فرصت مناسبی هم باشد برای بازاندیشیِ رابطۀ انسان‏ با محیط طبیعی. وقتی آدام و دنی ماجرای نجواگرِ کلاغ‏‌ها را برایم گفتند فکر کردم شاید مخصوصاً او بتواند کمک کند شکل این رابطۀ جدید را تصور کنم. لااقل موضوعی دستم می‏‌دهد که جز کرونا به چیز دیگری هم فکر کنم.

صبح روزی از ماه ژوئیه به بویگ پیام دادم و گفتم علاقه‌مندم دربارۀ میانجی‌گریِ منازعات انسان و حیوان بیشتر بدانم. او همان روز پاسخ داد و گفت خوشحال می‌‏شود دراین‌باره گفت‌وگو کنیم. گفت «خوراک خودم است».

تصور می‏‌کردم بویگ یکی از آن عرفای آسمانیِ عصر جدید باشد، ولی وقتی او را دیدم زن خوش‌سر‏و‏زبانِ پُرشروشورِ چهل‏‌و‏چندساله‌‏ای با صدای کلفت بود که دائم بدوبیراه می‏‌گفت. او، علاوه بر آنکه تربیت‌‏کنندۀ حیوانات خانگی و درمانگر کرانیوساکرال۲ است و با حیوانات و صاحبانشان کار می‌‏کند، نقاش هم هست. سوژه‏های او حیوانات خانگی، هیولاها و همچنین کلاغ‏‌ها هستند.

بویگ می‏‌گفت از بچگی مبهوت حیوانات بوده و معمولاً می‏‌دیده نسبت به آدم‌‏ها دوستان بهتری هستند. یک‌‏بار در بیست‌‏سالگی همراه دوستش برای طبیعت‏‌گردی می‏‌روند یوتا. زاغ‌‏ها، انگار که بخواهند توجهش را جلب کنند، همه‏‌جا دنبالشان می‌‏روند و او با آن‏ها شروع به حرف‌زدن می‌‏کند. ظاهراً بویگ و پرندگان فهم متقابل داشته‌‏اند (دوستش از این ماجرا چنان نگران‏ می‏‌شود که با او به‏ هم می‌‏زند). سال‏‌ها بعد، همسرش وسط پارکِ سگ‏‌ها جوجه‏‌کلاغ سرگردانی را می‏‌بیند. بویگ که می‏‌دانسته جوجه‏‌کلاغ در پارک سگ‌‏ها لطمات زیادی خواهد دید به همسرش می‌‏گوید او را به خانه بیاورد. نامش را کارل می‌‏گذارد و از او پرستاری می‏‌کند، غذایش می‏‌دهد، با او حرف می‏‌زند و دست آخر کمک می‏‌کند بپرد. کارل بیش از یک سال با بویگ و همسرش زندگی می‏‌کند -صبحانه‏‌ها خاگینۀ مفصلی می‏‌خورد و در پرنده‌‏خانه‌‏ای که بیرون برایش ساخته‏ بودند می‏‌خوابید.

عاقبت، کلاغ‏‌های دیگر متوجه او می‏‌شوند و هر روز صبح‏ دور حیاطشان می‌‏چرخند. کارل کنجکاو می‏‌شود و به آسمان نگاه می‏‌کند. بالاخره یک روز می‏‌گذارد و می‏‌رود، اما چهار روز بعد برمی‌‏گردد و تلوتلوخوران می‌‏رود بغل بویگ. سرش زخم عمیقی برداشته بود و مقداری از پرهایش هم ریخته بود. بویگ می‏‌گفت «این پرنده رفته بود و حسابی خوش گذرانده بود وبه دردسرهای هیجان‏‌انگیز واقعی افتاده بود». گویی یک دورۀ تمرینات سخت را پشت سر گذاشته بود. «انگار داشت می‏‌گفت بگذار برگردم! آمادگی‌‏اش را ندارم!». کارل شش ماه دیگر با آن‏ها زندگی می‏‌کند -پیش از آنکه دستۀ کلاغ‌ها بازگردد و برای همیشه برود. بعد از این ماجرا محبوبیت بویگ بین کلاغ‏‌های محله بیشتر هم می‏‌شود. از قرار معلوم، کارل به کلاغ‏‌های دیگر گفته بوده که او خودی است.

بویگ اکراه دارد خودش را سایکیک۳ یا مدیوم۴ بنامد. می‌‏گوید «من فقط یک پانک پیرم که ازقضا می‏‌توانم با حیوانات هم حرف بزنم». او نسبت به قدرتش خیلی بدبین است -با خودش می‌‏گوید شاید صرفاً همان شعور متعارف یا شمّ دقیق باشد. گاهی به خودش حال می‏‌دهد. او از راه دور با اسب‌‏های چند ایالت دورتر ارتباط برقرار کرده و از صاحبان اسب‌‏ها شنیده، درست زمانی که مشغول بوده، اسب‏‌ها کارهای عجیب‌‏و‏غریب ‏کرده‌‏اند. یک‏‌بار وقتی در یک فروشگاه کاستکو منتظر همسرش نشسته بوده محض سرگرمی سعی می‏‌کند با سگش، سیسیل، حرف بزند. صدای سگش را می‌‏شنود که می‏‌گوید «پارک خیلی کیف داد. دِبی را دیدیم. اما بیسکویتی را که داد بخورم دوست نداشتم». بویگ تعجب می‌‏کند، چون سگش خوراکی خیلی دوست داشته. اما، همان‏‏‌طور که انتظار می‌‏رود، همسرش آمده و به او گفته که اتفاقاً دبی را دیده‌‏اند و وقتی به سیسیل بیسکویت داده آن را تف کرده است. بویگ می‏‌گفت «خیلی عجیب است. نمی‏‌توانم توضیح بدهم! فقط می‏‌توانم بگویم که گاهی دقیقاً می‏‌دانم در فکر سگم چه می‌‏گذرد».

می‏‌خواستم کار بویگ را شخصاً ببینم. بعد از ماه‏‌ها که در خانه مانده بودم و غرق کتاب‏‌ها و جلسات زوم شده بودم، به‌‏شدت محتاجِ یک تجربۀ جادوییِ دستِ اول بودم. وقتی با او مطرح کردم گفت «هر زمان که خواستید بیایید. یک چشمه نشانتان می‏‌دهم».

حدود یک هفته بعد، پیام داد که یکی از مشتری‏‌های دائمش به نام پالما فانگ خواسته سگش، ارنی، را که از نژاد بول تریر است ببینم. فانگ در خانه‌‏ای زیبا، در امتداد جادۀ پیچ‌‏در‏پیچی در ال سریتو، مشرف بر تپه‌‏های وسیع و تفتیدۀ وایلدکت کانیون زندگی می‏‌کند. بویگ برایم نوشت که «ماشینم را جلوی درِ خانه می‌‏بینی». ماشین او مینی کوپری با پلاکی اختصاصی بود. بویگ با لباسِ یک‌‏دست مشکی جلوی خانه به استقبالم آمد و برای دیدن ارنی و فانگ به داخل راهنمایی‌ام کرد. فوراً متوجه شدم که خانه، دربست، متعلق به ارنی است. سبد اسباب‏بازی‏‌هایش در پذیرایی و اتاق خواب پخش بود -هر ماه اسباب‏‌بازی‏‌های جدید برایش می‌‏رسید. روی دیوار چند پرتره از سگ‌های بول تریر آویزان بود -ازجمله یکی از نقاشی‌های بویگ که چند سال پیش کشیده بود.

با هم به ایوان عریض و آفتاب‏‌گیر خانۀ فانگ رفتیم و حالا دیگر می‌‏توانستیم ماسک‏‌هایمان را برداریم. بویگ روی صندلی تاشو نشست و ارنی هم پرید کنارش. او دستش را خیلی آرام روی ستون‏ مهره‏‌هایش ‏کشید و با دُمش بازی کرد. می‏‌گفت «آها. بریزش بیرون». و ارنی هم خمیازه‌‏ای طولانی یا زوزه‏ای آرام و بلند می‌‏کشید. بعد یک‌دفعه بلند می‌‏شد و سر جای خود می‏‌چرخید یا ایوان را دور می‏‌زد و برای نوازش بیشتر برمی‏‌گشت.

انگار ارنی با او صحبت می‏‌کرد و او هم حرف‌‏هایش را از حرکات بدنش می‏‌خواند. بویگ می‏‌گفت این خمیازه‌‏ها و ناله‏‌ها -مثل صداهایی که آدم‌‏ها موقعِ مالش‌‏درمانی یا یک ماساژ حسابی از خودشان درمی‌‏آورند- نشانۀ آرامش روانی‏ است. اما او خیلی کم بدن ارنی را لمس می‌‏کرد. دست‌‏آخر، وقتی بویگ مشغول کار روی ارنی بود، ارنی به خوابی عمیق و سنگین فرو رفت. بعد از یک مرحلۀ دیگرِ درمان، ارنی از خواب بلند شد و با یک پارس کوتاه به بویگ رساند که کار او تمام است.

همین‌‏طور که بویگ را تماشا می‌‏کردیم، فانگ به من گفت «حیرت‏‌انگیز نیست؟». ارنی قبلاً مشکل حرکتی داشته و معمولاً موقع راه‌رفتن می‌‏لنگیده. فانگ با خودش فکر کرده که ضرر ندارد اگر از بویگ هم کمک بگیرد. او می‏‌گفت «اصلاً به این مزخرفات اعتقادی نداشتم. اما بعد که آدم با چشم خودش می‏‌بیند باور می‏‌کند. او استعداد خدادادی دارد». فانگ می‏‌گفت بعد از درمان‏‌های او ارنی دوباره مثل سگ‌‏های دیگر می‏‌دود. توهم نبود. بویگ کار عجیبی می‌‏کرد، گرچه به‌نظر ساده و بی‏‌دنگ‌‏و‏فنگ می‏‌رسید، مثل معجزه‌‏ای کوچک بود.

وقتی از بویگ خواهش کردم به زبان معمولی بگوید موقعی که دستش را روی ستون مهره‌‏های ارنی می‌‏کشید چه ‏شد، انگار که بخواهد زبان دیگری را ترجمه کند، به تقلا افتاد. گفت که، برای بازکردن گره‏‌ها و تاب‏‌خوردگی‏‌های فراطبیعی، جریان‏‌های انرژی بدنِ او را دنبال ‏کرده است. خودش ابهام توضیحش را فهمید، ولی بهتر از این نمی‌‏توانست شرح دهد. او دقیقاً همین را حس کرده بود.

بیشترِ کسانی که ادعا می‌‏کنند با حیوانات حرف می‌‏زنند این قابلیت را هنری فراموش‌‏شده می‏‌دانند، چیزی که پیش از ظهور مدرنیته، قبل از ماشینی‌شدن و شهرنشینی، همواره به‏ کار می‏‌رفته است. تا اندازه‌‏ای مسئلۀ نیاز مطرح بود: خواندن ذهن حیوانات به انسان‏‌ها کمک می‏‌کرده از چنگ حیوانات شکارگر بگریزند، طعمه‏‌ها را بیابند و احتیاجات دام‏‌ها را بفهمند. اعتقاد بر این است که وقتی تعادل میان انسان و جهانِ غیرانسان به هم خورده هماهنگی ما با نشانه‏‌های طبیعی هم کمتر شده -که البته منظورمان این نیست که امروز دیگر کسی نمی‌‏تواند این مهارت‌‏ها را به دست آورد و در آن‏‌ها استاد شود. بویگ می‌گفت «اگر آرام باشید صدایشان را می‏‌شنوید».

مارجی لی پیرسون، درمانگر حیواناتْ اهل میل ولی، می‏‌گفت که «معتقدم همۀ آدم‌‏ها قابلیت حرف‌زدن با حیوانات را دارند اما بیشترِ مردم ذهنشان خیلی مشغول است، اصلاً آرام ندارند، دائم سرشان در کامپیوتر یا موبایل است». لورا استنچفیلد، که می‏‌شود گفت سلبریتیِ عالم مدیوم‏‌هاست، به من گفت «اگر آدم‌ها آرام و متمرکز شوند و فقط به حیوان توجه کنند، احساس و حرف او را کامل می‌‏فهمند». استنچفیلد، که خود را «سایکیکِ حیوانات خانگی» می‌‏نامد، مرتب در برنامۀ تلویزیونیِ «انیمال‌‏زون» شرکت می‏‌کند. او در آنجا به گوشه‌وکنار کالیفرنیا سفر می‏‌کند تا مشکلات میان حیوانات خانگی و انسان‌‏ها را حل کند و، با توانایی خود در خواندن ذهن حیوانات، حیرت صاحبانشان را برانگیزد. او می‏‌گفت «آدم‏‌های عاطفی همیشه همین کار را می‏‌کنند، اما خودشان حواسشان نیست».

در ماه‏‌های اول همه‏‌گیری، از یک سو افکار ماورای طبیعی و از سوی دیگر وضوح علم گیرایی خاصی داشت. از فرانس د وال، یکی از نخستی‌‏شناسان پیش‌رو، درخواست کردم که، اگر موافق باشد، دربارۀ پایه‏‌های احتمالیِ علمیِ آن نوع ارتباطی که میان بویگ و ارنی مشاهده کرده بودم گفت‌وگو کنیم. فوراً پاسخ داد که «متأسفم. تله‌‏پاتی را قبول ندارم». کل جوابش همین بود. اما من اصرار کردم و او هم با مهربانی پذیرفت که با من دربارۀ آنچه -از نظر او- دیده بودم حرف بزند.

دی وال متخصص کردارشناسی است، یعنی مطالعۀ زیست‏‌شناختی رفتار حیوانات، رشته‌‏ای که در دهۀ ۱۹۳۰ به وجود آمد. برخلاف رفتارگرایی که معتقد است رفتار حیوانات را می‏‌توان بر حسب محرک‏‌ها، پاداش‌‏ها و تنبیه‌‏ها تشریح کرد، کردارشناسی فرض می‌‏گیرد که حیوانات فطرتاً ذی‏‌شعور هستند، نه اینکه صرفاً قابل‌‏برنامه‌‏ریزی باشند. این نظریۀ تازه در همین اواخر قبول عام یافته است. د وال دربارۀ روزهای اول تحصیلش در رشتۀ زیست‏‌شناسی می‏‌نویسد «نمی‌‏توانستم رفتار حیوانات را به تاریخ محرک‌‏ها تقلیل دهم. در این نظریه حیوانات منفعل بودند، درحالی‏که من آن‏ها را جوینده، خواهان و کوشا می‏‌دانم».

ماجرای آدام و دنی را نقل کردم و از د وال پرسیدم آیا می‏‌تواند بگوید چه رخ داده است. او، در پاسخ، قضیۀ روپرت شلدریک، زیست‌‏شناس بدنام، را تعریف کرد که اصطلاح «هم‌‏تواتری شکل‌‏ها»۵ را برای توضیح تبادل فرضی حس‌‏ها و اطلاعاتْ میان حیوانات در زمان و مکان به وجود آورد. بر طبق این فرضیه اگر گروهی از موش‌‏ها آزمونی را پشت سر گذاشته باشند، موش‌‏های مجاورِ آن‌‏ها همان آزمون را راحت‏‌تر می‏‌گذرانند؛ سگ‌‏ها می‏‌دانند صاحبانشان -حتی اگر برنامۀ همیشگی‌‏شان را دنبال نکنند- کِی برمی‌‏گردند و کبوترها «با چیزی شبیه بندِ کشیِ نامرئی» به لانه‌‏هایشان متصل هستند. د وال افزود که دانشمند دیگری برای امتحان نظریۀ شلدریک پشت وانت‏ لانۀ کبوتر می‏‌سازد. اما وقتی وانت‏ را مخفی می‌‏کنند، کبوترها سرگردان می‏‌شوند و نمی‏‌توانند راه برگشت را پیدا کنند. د وال می‏‌گفت «باید آزمایش‏‌های کنترل٬‏شده انجام دهید. آن‏‌وقت می‏‌بینید که همه‏‌شان به هم برخورد می‌کنند».

کردارشناسانی چون د وال معتقدند برخی کسانی که ادعا می‏‌کنند با حیوانات حرف می‌‏زنند شیّادهای قهاری هستند که قربانیانشان را، با توضیح واضحات یا گفتن آنچه دوست دارند بشنوند، می‏‌فریبند (یکی از سایکیک‏‌های معروف، درست چند ساعت بعد از آنکه پای همسرم در اتاق نشیمن روی تودۀ بخارآلود مدفوعِ گربه‏‌مان رفته بود، به من گفت که گرب‌ه‏ام بی‏‌نهایت زیباست و بعد اصرار پشتِ اصرار که چقدر هم باتربیت است). اما زیست‌‏شناسان، مثل سایکیک‏‌ها، معمولاً بر این باورند که ما هوش حیوانات و پیچیدگیِ دنیای عاطفی‏‏‌شان را خیلی دست‏کم می‏‌گیریم. حیوانات می‌‏توانند بگریند و شوخی کنند؛ مراسم جشن و تدفین برگزار کنند؛ غیرتی شوند و عشق تک‏‌جفتی را بفهمند. بسیاری از حیوانات عدالت و بی‏‌عدالتی را درک می‌‏کنند (بابون‏‌ها تا وقتی که نبینند به دوستانشان انگور جایزه داده‏‌اند به همان جایزۀ کاهو راضی هستند). یک‏بار شامپانزۀ زیمبابوه‌ایِ بدعت‏‌گذاری به نام جولی تیغۀ علفی را به گوشش انداخت و شامپانزه‌‏های دیگر هم، انگار که او آن دخترۀ مدرسۀ راهنمایی باشد، از مُد او تقلید کردند. مرغ‏‌های کریچ‌‏ساز به‌منظور ترغیب جفت‏‌ها خانه‌‏هایشان را با اشیای جذاب زینت می‌‏بخشند و صخره‌‏ها را برای آنکه زیباتر شوند با آبِ میوه‏‌های توت‏‌مانند رنگ می‌‏کنند. دلفین‏‌ها یکدیگر را به نام صدا می‌‏زنند و چرخ ریسک‌‏ها و سگ‏های دشتی با استفاده از یک نوع دستورِ افزایشی کلماتِ مشتق می‌‏سازند. کلاغ‏‌ها رفتارهای بخصوصیِ جفت‏های‌شان را می‏‌شناسند و، همان‌‏طور که اکنون می‏‌دانیم، اگر صدم‌ه‏ای ببینند در صدد تلافی برمی‏‌آیند.

د وال تأکید ‏کرد که حیوانات به بی‏‌شمار روش کلامی و غیرکلامیِ مختلف، که انسان‏‌ها می‌‏توانند شیوۀ کشف معنای آن‌‏ها را بیاموزند، حرف می‏‌زنند. به‌همین‌ترتیب حیوانات، برای محافظت خودشان و به‏‌خاطر چیزی شبیه عشق، اشارات انسان‏‌ها را می‏‌فهمند و به آن‌‏ها عکس‌‏العمل نشان می‏‌دهند. د وال به من می‌‏گفت «هوش حیوانات به‌قدر کافی زیبا و شگفت‌‏آور است و نیازی به اضافه‌کردن ویژگی‌‏های غیرواقعی به آن نیست. به‌خودی‌خود بسیار خارق‏‌العاده است».

د وال، بویگ و سایکیک‌‏هایی که من با آن‏‌ها گفت‌وگو کردم نهایتاً در یک چیز هم‌‏عقیده بودند: برقراری ارتباط با حیوانات مستلزم دقتی عمیق و مستمر است. کرونا شرایط مناسبِ چنین آمیزشی را به وجود آورده است. در نظر ما که مشاغل حساس نداریم زمان کُند شده و دید‏مان به حوالی پنجره‌‏های خانه، که اخیراً برایمان جذاب شده‌اند، یا فضاهای داخلی، که به‏‌شدت کوچک شده‌‏اند، محدود شده است. مرغ‏‌های مگس‌خوار که قبلاً جاذبه‌‏های دیدنی حیاط‌خلوت بودند به دوستان بالقوه، و حتی طرف گفت‌وگو، تبدیل شدند. چه‌‏بسا اگر درست تمرکز می‏‌کردم می‌‏توانستم به آن‌‏ها دست بزنم. سعی می‏‌کردم ذهنم را آرام کنم و روی موج آن‏‌ها تنظیم شوم. با خودم تا آنجا که می‏‌توانستم بلند می‌‏گفتم دوستتان داریم، دوستتان داریم، از بودنتان خوشحالیم.

غالباً وقتی هوا مناسب بود کامپیوترم را به ایوان پشتی می‏‌بردم تا نزدیکِ لانۀ مرغ مگس‌خوار کار کنم. درست زمانی که می‏‌نشستم -هر وقتِ روز که بود- مادر آشیانه را ترک می‏‌کرد و می‏‌رفت شکار. ولی همیشه قبل از آنکه برود چند متریِ صورتم درجا بال می‏‌زد و مستقیم نگاهم می‌‏کرد. اوایل خیال می‌‏کردم می‏‌خواهد قلمرواش را تثبیت کند و من را براند. اما کم‏کم به نظرم بیشتر نوعی خواهش دوستانه آمد که وقتی می‌‏رود از لانه‌‏اش مراقبت کنم. حال اینکه چطور -با جادوجمبل، رمزگشایی علمی یا آرزواندیشی- به این موضوع پی برده بودم نمی‏‌دانستم.

جوجه‌‏های مرغ مگس‌خوار، طی چند هفتۀ بعد، از تخم بیرون آمدند و به‌تدریج از دایناسورهای منقاردار کوچک تبدیل شدند به توپ‌‏های پَردار و نهایتاً به پرندگانی کامل. هرچه بزرگ‌تر می‏‌شدند مادر مجبور بود غذای بیشتری برایشان پیدا کند و مدت طولانی‌تری آن‏‌ها را به من بس‌پارد. ظاهراً پیام او روشن بود: مادامی‌که من نیستم مراقب آشیانه باش.

من که مشتاق بودم نظر بویگ را دربارۀ پیشرفت روابطم با مرغ مگس‌خوار بدانم -و راستش را بخواهید می‌‏خواستم گربه‌‏ام، بادی، را هم نشانش بدهم چون چند بار شب‏‌ها از خواب بیدارمان کرده بود، شکمش را گاز می‏گرفت و اگر بعضی نقاط بدنش را نوازش می‏‌کردی عصبانی می‏‌شد- عصر یکی از روزهای ماه اوت او را به خانه‌‏مان دعوت کردم.

دوباره با لباس مشکی، ماسک مشکی، عینکِ دورمشکی و کلاه عرق‌‏چین مشکی که روی دو بافه مو کشیده شده بود ظاهر شد. وقتی روی صندلی حیاط‌خلوت می‌‏نشست گفت «کارکردن با گربه‌‏ها مشکل‌‏تر است. چون اصلاً شبیه حیوانات دیگر نیستند». بااین‌حال، بادی بلافاصله از بویگ خوشش آمد و همین‏‌که بویگ صدایش زد رفت بغلش. بویگ او را روی میز گذاشت، یک دست را آرام روی گردن، دست دیگر را روی دُمش قرار داد و در گوشش زمزمه کرد. دستانش را برای پیداکردنِ، به قول خودش، نقاط «حساس» -که می‏‌توانست به معنای التهاب یا درد باشد- روی ستون فقراتش کشید. بویگ گفت به نظر می‌‏رسد کفل‏‌هایش توازن ندارند. این یکی از نقاط حساسی بود که من و همسرم از دست‌زدن به آن خودداری می‏‌کردیم. او می‏‌گفت ممکن است این ناحیه قبلاً آسیب دیده یا حیوان یک درد عاطفی را آنجا نگه ‏داشته باشد. بویگ می‌‏گفت «حیوانات، درست مثل ما، درد و خاطرات را در خود نگه می‏‌دارند». او دستانش را روی کفل و گردن بادی قرار داد و به‌‏آرامی ستون مهره‏‌هایش را خم‏و‏راست کرد.

وقتی بویگ مشغول کار بود، بادی حالتی گوش‌‏به‌‏زنگ اما آرام داشت. بویگ گه‌گاه سری تکان می‌‏داد و «آها»یی می‌‏گفت و بادی هم در پاسخ میومیو می‏‌کرد، از زیر دستش می‏‌جنبید و تکانی به خود می‌‏داد. اما بویگ را مثل ما گاز نگرفت و، بعد از چند دقیقه استراحت، بویگ توانست او را برای ادامۀ کار روی میز بکشاند. جادو بود؟ توهم بود؟ اصلاً اهمیتی دارد؟ آیا ممکن است زمانی پی ببرم؟ بالاخره بادی، وقتی به‌قدر کافی نوازش شد، از روی نرده پرید و رفت. بویگ گفت «کار او تمام است».

برای بویگ تعریف کردم که یک روز که در حیاط مشغول کار بودم بادی رفته بود چند متر آن‏‌طرف‌‏تر از لانۀ مرغ مگس‌خوار، داخل یک گلدان سفالیِ خالی، خوابیده بود. مادرِ جوجه‏‌ها پُست نگهبانی‌‏اش را رها کرد، توجهم را به خودش جلب کرد و درست بالای سر گربه چند چرخش سریع کرد. بعد برگشت سمت من و بعد رفت پیش گربه و دوباره آمد پیش من. انگار داشت می‏‌گفت فهمیدی؟ مراقب جوجه‌‏هایم باش و از آن درندۀ وحشتناکِ خفته چشم برندار. از بویگ پرسیدم که فکر می‌‏کند آیا واقعاً همین‏‌طور بوده یا من این‏طور خیال کرده‏‌ام؟

او گفت «قطعاً همین‌‏طور بوده. ولی تعجب می‏کنم چرا گربه را نبردید داخل. پرنده دقیقاً همین را از شما می‏‌خواسته». کمی خجالت‏‌زده شدم.

چند هفته بعد به دیدن آدام و دنی رفتم. خیلی خوشحال بودند. لینا در حیاط پشتی روی صندلی‏اش ورجه‌‏وورجه می‌‏کرد. کلاغ‏‌ها، جز قارقارهای گاه و بی‌‏گاه، کاری با ما نداشتند. فقط نباید آنجایی که جوجه‌‏کلاغ را پیدا کرده بودند می‌‏رفتیم. دراین‌میان، ظاهراً طاووسی که سروصدا می‌‏کرده هم آرام گرفته بود، شاید به رفتار‏های تازۀ انسان‌‏های همسایه‌‏اش عادت کرده بود. جرالدِ بوقلمون نیز موفق شده بود از چنگ مأمورین اعدام فرار کند، انگار که محرمانه به او خبر داده باشند، پیش از آنکه دستگیرش کنند ناپدید شده بود. گویی حیوانات هشیارتر از انسان‌‏ها بودند. شاید هم اصلاً هیچ چیز مهمی تغییر نکرده بود.

جوجه‌‏مرغ‌‏های مگس‌خوارِ حیاط پشتیِ خودمان تمرین پرواز می‏‌کردند، قسمت پایین آشیانه‏‌شان را که هر روز خراب‏‌تر می‌‏شد چسبیده بودند و بال‏‌های تازه‌‏شان را به هم می‏‌زدند. اول آن یکی که اسمش را «داداش بزرگه» گذاشته بودیم پرید. او گردشی می‏‌کرد و گه‌گاه روی یکی از شاخه‏‌های بالای آشیانه می‌‏نشست و جوجۀ دیگر با دیدنش بال‏بال می‌‏زد. ما همۀ این‌‏ها را تماشا کردیم، به‌شان مبارک‌‏باد گفتیم و برایشان هورا کشیدیم. تا اینکه یک روز آشیانه خالی شد و آن‏‌ها دیگر بازنگشتند.

خیلی احساس ناراحتی و تنهایی می‏‌کردم. ماه‏‌ها همۀ فکر و ذکرم و مایۀ اصلی خوش‌بینی‏‌ام همین پرنده‏‌ها شده بودند. گل میمون کاشتم، بلکه وسوسه شوند و برگردند. فوارۀ کوچکی را باز گذاشتم تا اگر تشنه شدند آب بخورند. گل‏‌های بیشتری خریدم، و بعد، باز هم بیشتر خریدم. هر صبح که در را باز می‏‌کردم بی‏‌صدا التماسشان می‏‌کردم که: خواهش می‌‏کنم برگردید! رفتار احمقانه‏‌ای بود، ولی دنیای من خیلی کوچک شده بود و آن پرنده‌‏ها مصاحبتی را که از دست داده بودم، به اضافۀ کمی جادو، به من بازگردانده بودند، انگار پرده‌‏ای کنار رفته بود تا دنیایی مخفی را آشکار سازد.

چند هفته بعد از رفتن پرنده‌‏ها، یکی‌‏شان‏ را دیدم که از فواره آب می‏‌خورد. تا به حیاط دویدم فرار کرد. بعد از آن، یکی دیگر را دیدم که از برگ مویِ پیچیده به نرده‌‏ها، و بعد، از گلدان کوچک تازه‏ای که به هوای برگرداندنشان آراسته بودم آب ‏خورد. هر بار که می‏‌دیدمشان در درونم فریاد می‏‌زدم سلام، سلام! به این امید که بتوانند صدایم را بشنوند و فکر می‏‌کردم که، شاید، بشنوند. هر وقت خواستید برگردید! بارها و بارها بازگشتند. شاید به‏‌خاطر گل‌‏ها و آبِ تازه برگشته بودند -اما، از طرف دیگر، چون من می‌‏دانستم به گل و آبِ تازه احتیاج دارند، برایشان گذاشته بودم. تصور اینکه رفقای بِیناگونه‏‌ای‌ام۶ را به زبانی غیر‏قابل‏‌توصیف صدا بزنم و آن‏‌ها هم بشنوند خیلی لذت‏‌بخش بود.

بویگ حالم را فهمید و ماجرای فستیوال پانکی را که حدود شش هفته بعد از رفتنِ کارل در یکی از فضاهای باز حوالی خانه‌‏اش برگزار شده بود تعریف کرد. بعد از تماشای چند اجرا گرسنه‌‏اش می‌‏شود و تصمیم می‏‌گیرد با دوچرخه برگردد خانه و چیزی بخورد، اما وقتی به محلی که دوچرخه‌‏اش را قفل کرده نزدیک می‌‏شود می‏‌بیند مردم تجمع کرده‌‏اند و باتعجب به چیزی خیره شده‌‏اند: کارل روی زینِ دوچرخه‌‏اش نشسته بوده! او مستقیم به‌سوی بویگ پرواز می‏‌کند و روی شانه‌‏اش می‌‏نشیند. بویگ می‏زند زیر گریه و چند نفر شروع به فیلم‌‏برداری می‌‏کنند. از ته جیبش یک شکلات بیرون می‌‏آورد و به کارل می‏‌دهد.

به مردم آنجا می‏‌گوید «ببینید چقدر خوشگل است».

یکی می‏‌پرسد «حیوان خانگی‏ات است؟».

پاسخ می‏‌دهد «نه، حیوان خانگی‏‌ام نیست. دوستم است».

آن‌‏ها ادامۀ‏ بعدازظهر و عصر را با هم می‏‌گذرانند. هنگام اجرای آخر که بویگ در فضای باز می‌‏رقصیده و دیگران به او تنه می‏‌زدند کارل روی شانۀ او نشسته بوده. آن شب که بویگ با دوچرخه به خانه بازمی‏‌گردد، کارل گاهی چند متر بالای سر او اوج می‏‌گیرد و گاهی روی کلاه ایمنی‌‏اش می‏‌نشیند و با هم روی سنگ‏‌فرش خیابان پرپرزنان می‏‌روند. در حیاط پشتی چرخی می‌‏زنند و وقت خواب که می‏‌شود خداحافظی می‏‌کنند و هر کس به خانۀ خودش می‌‏رود.

ماه نوامبر دنی پیامی فرستاد که نوشته بود «یا خدا!». عکسی همراه پیام بود که نشان می‏‌داد کسی بیرونِ در پشتیِ خانه‏‌شان یک دانه بادام‌‏زمینیِ پوست‏‌نکنده گذاشته است. او مطمئن بود کار پرندگان است. آیا هدیۀ صلح بود؟ درخواست غذا بود؟ تهدید بود؟ دنی آدام را می‌‏فرستد مغازه بادام‌زمینی بخرد. وقتی برمی‏‌گردد روی ایوان پشتی برای کلاغ‌‏های همسایه‏‌شان کمی بادام‌‏زمینی می‏‌ریزند -انگار که بخواهند بگویند متشکریم یا معذرت می‏‌خواهیم یا، دست‌‏کم، ما می‏‌دانیم اینجا هستید و بیشتر احتیاط می‌‏کنیم. شاید آن‏‌ها دقیقاً ندانند که با پرندگان چگونه حرف بزنند، ولی می‌‏دانند چطور آرامش را حفظ کنند. تا اینجا پرنده‏‌ها به نظر راضی می‌‏رسند. پیام دریافت شد.

 

پی‌نوشت‌ها:

این مطلب را لارن مارکام نوشته و ابتدا در شمارۀ آوریل ۲۰۲۱ مجلۀ هارپرز منتشر شده است. سپس با عنوان «The Crow Whisperer» در وب‌سایت این مجله نیز بارگذاری شده است و برای نخستین بار با عنوان «من یک پانک پیرم که ازقضا با حیوانات هم حرف می‌زنم»  در بیست‌وچهارمین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی با ترجمۀ عرفان قادری منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۳ آبان ۱۴۰۱با همان عنوان منتشر کرده است.

لارن مارکام (Lauren Markham) روزنامه‌نگار، گزارشگر و نویسندۀ آمریکایی است. آخرین کتاب او برادران جدا افتاده (The Far Away Brothers) نام دارد که گزارشی است از خانواده‌های مهاجری که از السالوادور به ایالات‌متحده آمده‌اند.

[۱]  murder: به معنی کشتار هم هست [مترجم].

[۲]  cranio-sacral therapist: به فیزیوتراپ‏‌هایی اطلاق می‌‏شود که به روش کرانیوساکرال عمل می‏‌کنند. آن‏‌ها در این روش گره‌‏های بافتی و اختلالات عصبی‌‏عضلانی را با مانورهای دستی باز می‌‏کنند [مترجم].

[۳]  Psychic: صاحبِ قدرت مافوق طبیعی [مترجم].

[۴]  Medium: احضارکنندۀ روح [مترجم].

[۵]  morphic resonance

[۶]  interspecies friends

مطالب مرتبط
ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.